امیدواری نعمت خیلی خیلی با ارزش خداونده که به هرکسی به این راحتی ها داده نمیشه...منظورم از امید داشتن یه کلمه روی لب و یه دنیا نگرانی توی دل نیست...
منظورم اون کسی که توی اوج سختی هاش...توی ناملایمتی هاش ته جاده فقط و فقط نور میبینه...که چندان کار آسونی هم نیست.
منظورم دید عمیقیه که میگه:
در نا امیدی بسی امید است
پایان شب سیه سفید است
مثل همه ی ارزش های دیگه که توی جامعه امروز یه ضدارزش تلقی میشه...امیدواری هم امروزه یه جور حماقت به حساب میاد.. وکسی هم که قسمت بد هر ماجرایی رو میبینه یه جور حساب گر یا واقعیت گرا تلقی میشه...
خیلی سعی میکنم قدرت امیدواری واقعی رو درک کنم...و ایمان بیارم که با امیدواری اصولی میشه پایان های خیلی خوبی برای مسیرهای سخت قرار داد...
و در آخر یه جمله از حضرت علی(ع) که خیلی خوب ارزش امید رو مشخص کرده:
"" بزرگترین گناه ناامید یست ""
پ.ن:
دهانت را می بویند. مبادا گفته باشی دوستت می دارم. دلت را میبویند... روزگار غریبی ست نازنین.
( شاملو)
پ.ن:
اشكهاي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي نمودنبهترين خوشبختي هاست
به نام اونی که مهر رو توی دلهای ما قرار داد که از هم جدا نشیم..که همدیگه رو تنها نزاریم....
با هم بودن..به همدیگه کمک کردن...درک کردن..آرامش دادن...همه خوبی هایی که خیلی وقته داره کمرنگ میشه...به جای اینکه با یه همدردیه ساده حس آرامش رو به دست بیاریم توی زخم زبون ها به دنبالشیم...
تنگ نظر شدیم...به شدت تنگ نظر...نمی دونم این خصلت از کجا در ما نفوذ کرده ولی هرچی هست یه روز ما رو از پا در میاره....همین حسادت احمقانه است که قدرت فکر..ابتکار رو از ما دزدیده...
وجدانی..پیش خودمون..جایی که هیچکس ازش خبردار نمیشه...یه لحظه فکر کنیم....وقتی که نزدیکترینمون یه موفقیتی رو کسب کرد..یه درجه بالاتر رفت ...یه چیزی رو خرید ..ما از ته دلمون شاد شدیم...
نمیدونم به برکت اعتقاد دارید یا نه..ولی حسادت برکت رو از زندگی میبره...خوردمون میکنه...وباعث میشه که خودمون تیشه به ریشه رشدمون بزنیم..
چند وقتیه دارم به دقت به قضاوتهایی که در مورد اطرافیانم از سمت اطرافیانم میشه دقت میکنم...نمیدونم از روی چه استدلالی از روی چه حکمی یا درکی به خودمون اجازه میدیم شخصیت یه نفر رو در نبودش کالبدشکافی کنیم...چه جوری از روی یکی دو حرکت ساده تشخیص میدیم که طرفمون باایمان یا بی ایمان...اصلا تعریف ما از انسانیت ...از ایمان چیه؟...
اگر ما انسان شناس هایی ماهر بودیم بدون شک وضعیت اطرافمون اینطور نبود...
ذهنم آنچنان انسجام نداره که بتونم یه مطلب رو باز کنم یا بخوام در موردش بحث کنم...در بعضی مسائل هم حس میکنم اونقدر آگاهی ندارم که درموردش بنویسم...
این چند خط رو نوشتم که خودم...که شما یه تلنگر کوچیکی گوشه ذهنمون بخوره...
شاید دلم نخواست در مورد گرونی...ترافیک یا چه میدونم هر مشکل دیگه ای که داریم بنویسم چون اینقدر از این بحث ها همه جا میشه که حوصله آدم رو به کل از بین میبره...
خوبه که خودمون به رفتارمون توجه کنیم...باور کنید که مهمه...
ته نوشت1:امیدوارم حس یه جور نصیحت کهیر گونه بهتون دست نده...چون دیدم که هرجا حرف این چیزها میشه همه یه جورایی لب و لوچه کج میکنن...شاید این جور حرف زدن...نوشتن...خیلی جذاب نباشه...ولی همین که می نویسم بهم این حس رو میده که توی هجوم حرف های دوزاری منم حرف دلم رو زدم...خودم هم در خیلی جهات میلنگم ولی خوب سعی میکن بهتر بشم...
ته نوشت2:باز چند روز تعطیلات...باز کسلی ....واقعا مسخره اس..این همه تعطیلی هست و من هیچ کار خاصی ندارم...این یعنی بی برنامگی...
ته نوشت3:میدونستی چقدر کامنت هات برام با ارزشه...میدونی چقدر بعضی لحظه ها بهم سخت میگذره...میدونی که چقدر دوست دارم(این ها رو فقط و فقط به خاطر همراهم نوشتم)
ته نوشت4:اونایی که طرفدار موزیک لایت با کیفیت بالا(از نظر ساختار)هستند...بهشون توصیه میکنم که آهنگ های گروه empyriomرو حتما امتحان کنند...البته بگم این آهنگ ها تقریبا بدون خواننده اس...
ته نوشت5:اگر از هرجای نوشته هام بدت اومد...بهم بگی و یا استدلال خودت روبنویسی ممنونت میشم...ما به دنیا اومدیم که از هم یاد بگیریم...